X
تبلیغات
۩ غم مشترک ۩

۩ غم مشترک ۩

کوچک که بودیم تاب نداشتیم ، بزرگ که شدیم بی تابیم

بچه ها تورو خدا واسه داداشم دعا کنید ،فقط 15 سالشه بر اثر تصادف کماست .موقع افطار دعا کنید به حق همین ماه سلامتیشو به دست بیاره داریم دیوونه میشیم ،خدایا به مادرم رحم کن ،به بچگیش رحم کن
یا ابوالفضل ،یا الله 


پ.ن :خدایا از بچگی ماه رمضونا روزه میگرفتم ،یادت میاد؟!!!!
شاید الان پاک نباشم ولی به حق همون روزایِ بچگی کمکمون کن ...
همهء امیدمون فقط به خودتِ
 - یا حسین(ع) همیشه تویِ هیئت بودم همیشه زنجیر زدم خودت کمک کن

 - یا ابوالفضل همیشه ذکرت رو لبام بوده همیشه با خودم میخوندم یل کربلا ابوالفضل قربون اون قدو بالات/فدایِ چشایِ نازت فدایِ خشکی لبهات ،،از خودت کمک میخوام یا باب الحوائج
-  یا علی(ع) همیشه دوست داشتم ،از روز ازل حُبِ علی در دلِ من خانه بنا کرد ...
یا علی(ع) خودت کمک کن .
همهء چشم و امیدمون به شماهاست ،خودتون کمک کنید به داداش کوچیکم

داداشی شیطون خونه بودی الان سه روز خونه ساکته ،امیرحسین، داداش داره دیوونه میشه ،زود بیا خونه

پ.ن :بچه ها اگه تونستید دم افطار واسه داداشیم سوره حمد و دعای مجیر (از مفاتیح) رو بخونید

+ اگه تونستید واسه داداشم دعایِ توسل بخونید !!

- خداوندا

خـــداونـدا قرارم باش ـو یارم باش

جهان تاریکی محض است

میــتـرسم

کــنــارم باش


+ خـُـــدا رو شـُـــکـر داداشم از کما بیرون اومده ولی واسه کامل بهوش اومدنش باید صبر کرد .

[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 12:26 ] [ مهران ]

[ ]

عــآشِـــقـی

حَــــــتــــم دآرَم تـــویـــی آن شـَـبـَـحِ آیــنـهـ پــــوش

عــآشِـــقـی جُـــرمِ قــَــشــَــنــگـیـــســتـــــــ بــــهـ اِنـــکـآرَش مَــــکـوش

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:4 ] [ مهران ]

[ ]

داستان زندگی
در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالیکه گویی ایستاده بودم!

چه غصّه هایی که فقط سپیدی مویم حاصل شد ،در حالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود!

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه ،نمیشود.

به همین سادگی! کاش نه می دویدم و نه غصه میخوردم...

[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 16:49 ] [ مهران ]

[ ]

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
                                                      "سهراب"

[ سه شنبه دهم بهمن 1391 ] [ 18:45 ] [ مهران ]

[ ]

بیخودی دلم خواست آهنگ وبُ قالبو عوض کنم

حالم یه جوراییهـ ،البته چیزیم نیستآ .

اگه آهنگ پخش نمیشه یا قالب نمیاد واسه اینه که سایتی که ازش قالب ـو گرفتم ف-ی-ل-ت-ر شده

[ شنبه بیست و دوم مهر 1391 ] [ 15:46 ] [ مهران ]

[ ]

دلم واسه یه دوست قدیمی خیلی تنگه ،هر چند وقت ی بار ب گوشیت میزنگم ولی خاموشه

میدونم میای وبم ،یعنی امیدوارم بیای.

س خوبی؟!

کامنت بزار واسم

[ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 ] [ 20:42 ] [ مهران ]

[ ]

به اشکایِ رویِ گونم بزن یه بوسه این لحظه

دارم میترسم از حالم رو به دلتنگی محضه

تو داری میری از دستم هوایِ خونه دلگیره

ببین آرامش از اینجا داره همراهِ تو میره

داره همراهِ تو میره ،،داره همراهِ تو میره

+خُــدا نه ،فقط نه ،حتی اگه حکمتت اینه بازم نه ...

[ دوشنبه هفدهم مهر 1391 ] [ 13:13 ] [ مهران ]

[ ]

جمله قشنگه !

خیلی وقته دلم تنگ شده واسه کسی که بهش بگم :

7 صبح اگه بیدار بودی بیدارم کن !! !
اگه رفتم پشت خطش قطع کنه و بگه : جونم .. .
اگه باهاش قرار گذاشتم زودتر از من بیاد ، ،،
یواشکی از تلفن خونه بزنگه بهم !! !
دوستاشو بپیچونه بخاطر من . ..
منو با تنهاییام ؛ تنها نذاره !! !
خیلی وقته دلم تنگ شده . .. !! !



خداحافظ تابستان ،يادت باشد روزهاي گرمت به سردي گذشت...!



آدم ها لالت می کنند .. .

بعد هی می پرسند . ..
چرا حرف نمی زنی ؟؟ !
این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست .. .




زخمهاتو پنهان كن .. .
اينجامردم زيادي بانمك شدن ... !!




دلم لَک میزنه واست
زمانی که ازم دوری
ولی در خاطرم هستی
دیگه اینجاشو مجبوری
اگر حرف حرفِ من باشه
هنوزم مرد ـو مغرورم
ولی میرم تو خوش باشی
منم اینجاشو مجبورم



خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری …
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !
و من …
فرار می کنم
از فکر کردن به تو

+پی نوشت :نَ عاشقم ،نَ به یادِ کسی افتادم فقط ـو فقط این جمله هارو دوس دارم .

[ شنبه هشتم مهر 1391 ] [ 9:2 ] [ مهران ]

[ ]

7 مِـهـــــر!! !
هفتمین روزِ مهره و تولدِ دو نفر همزمان :

               یک :آیدا (دوستِ خوبـــ ـو عزیزم -

                              دو :مجید خراطها -کسی که با آهنگاش زندگی کردم )

  آیدا جان هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دور دست ،عشقی باشد در دل نه در سر و دلیلی باشد برای زندگی نه روز مرگی .

زيبا ترين تولد ها ،آنهائيست که در رويا براي کسي ميگيريم
که دوستشان داريم :

تو در هیاهو چه شادمانه خاموش کردی آخرین شمع را و من در سکوت چه عاشقانه گفتم تولدت مبارک .. .

مجید پارسال یه دکلمهء قشنگی گفت :


لَبــم خندونِ امّ باز تو قلبم کُلي غم دارم

دُرستِ مهره اما باز بدون مهرِتو کم دارم

دِلم باز بي قرار امشب چِشو به جاده ميدوزه

تا پاييز شد سفر کردی الان چند سال ـو هفت روزه

من از مهرم تو  بی مهری اين روزا هم ميرن آره

اگر که بشکنه بغضم عجب باروني مي باره

شايد پاييزو رد کردم با اين شمعي که ميسوزه

دارم دق مي کنم سخته تازه اين هفتمين روزه

اگر امشب بياد بارون تورو حس ميکنم پيشم

دعا کردم بباره چون ميخوام امشب بهاری شم

شايد اين حس پاييزه که من برگامو ميريزم

ولي بي تو چقدر سخته عبور از فصل پاييزم

پ.ن :تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری


[ جمعه هفتم مهر 1391 ] [ 10:1 ] [ مهران ]

[ ]

فیسبوک

بچه ها کیا فیسبوک دارن ؟

http://www.facebook.com/mehran.moghadasinia

دوس داشتین add کنید .

[ چهارشنبه پنجم مهر 1391 ] [ 16:48 ] [ مهران ]

[ ]

پاییز

"وقت خریدن لباس های پاییزی دقت کنید :
لباس هایی با جیبهای بزرگ به اندازه ی دو دست !
شاید همین پاییز عاشق شُدید ."
× بچه مدرسه ای ها امیدوارم خوش بگذره ،بخدا بهترین دوران دورانِ مدرسَست .
×زندگی فعلا داره میگذره ،بد ـو خوبشُ نمیدونم .
"خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری …
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !
و من …
فرار می کنم
از فکر کردن به تو"

[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 13:20 ] [ مهران ]

[ ]

بهترین دوست !! !

الهام جان فوتِ پدربزرگتو بهت تسلیت میگم ،خیلی ناراحت شدم ؛

میدونم واست خیلی سخته ،دوباره میری مزار ـو ...

نمیدونم چی بگم ،کاری هم از دستم بَر نمیاد ،فقط از تهِ دل از خدا میخوام صبرتو بیشتر کنه.

خدا خیلی دوست داره چون پاکی ،چون خوبی ،چون صافی ؛

مشیت الهی بـر ایـن تعلق گرفـته کـه بهار فرحناک زندگی را خـزانـی ماتم زده بـه انتظار بنشیند

و این ،بارزترین تفسیر فلسفـه آفـرینش در فـراحنای بـی کران هـستی و یـگانه راز جـاودانگی اوسـت .

× تو بهترین و با ارزشترین دوستی هستی که یه نفر میتونست داشته باشه .

× از خدا تشکر میکنم که انسانِ پاکی مثل تو رو آفرید ،دنیا با خوب بودنِ شماها قشنگه مهربون.

+ ازت تشکر میکنم که هستی .

- اولین قالب وبمو دوباره گذاشتم ،دلم واسش تنگ بود.

وبلاگِ الهام

[ یکشنبه پنجم شهریور 1391 ] [ 10:18 ] [ مهران ]

[ ]



نمی دانم کجاست و چگــونه می گذرد!!
چند وقتیست از "حالم" بی خبرم !

× خدا جونم امسال ازت عیدی میخوام ؛بهم میدی ؟؟ !

[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 22:11 ] [ مهران ]

[ ]

بَـ ـ ـسـ ـهـ !! !

خُـ ـدا چرا اذیتم میکنی ؟!

تو زندگیم فقط یه چیزی ازت خواستم ،ولی بهم نمیدیش ؛

تازه داشتم به تنهایی عادت میکردم پس چرا آزارم میدی ؟؟؟!!؟!!؟!

چرا باید خوابشو میدیدم تا دوباره همه چی شروع بشه  ؟؟!!

من که داشتم فراموش میکردم .

وای خدا ،اذیتم نکن .

مگه چیزِ زیادی خواستم ؟؟!!!

اینکه یه نفرو داشته باشم تا عاشقش باشم زیاده ؟؟؟!!!!؟!؟!؟!

[ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 17:55 ] [ مهران ]

[ ]

گذشته دیگه گذشته !! !
اول یه داستان :

پیرمردی برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید!
او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟!
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

حالا جمله قشنگه :

هم اکنون که در حال نفس کشیدن هستید
شخص دیگری نفس های آخرش را میکشد
پس دست از گله و شکایت بردارید و با داشته هایتان زندگی کنید . . .

و در آخر :

هرگز اجازه نده که گذشته ،آینده ات را بدزدد .

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 10:2 ] [ مهران ]

[ ]

یه دُعـ ـ ـآ واسهـ ماهِ رمضون !! !

بـارالــهآ

با عنایتت برایم بالا رفتن از پله های ایمان را آسان کن !! !

از گناهانم بگذر .. .

گـر هنگام آمدن بسویت لغزشی داشتم تو دستم بگیر که انسانم ـو لغزش پذیر .. .

بـارالــهآ

فانوس روشنت را در مسیرم همواره روشن نگهــدار که بی نور ایمانت من در جهلم و تاریکی !! !

[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 16:21 ] [ مهران ]

[ ]

خُـ ـ ـدا

آرام بـآش

تـوکّل کـن

تـفــکر کـن

سـپــس آسـتینــهآ را بـالا بـزن

آنـگــآه دسـتـآن خـ ـ ـدآوند را مـی بـیـــنی

کـه زودتـر از تـو دسـت بـه کــآر شــده اسـتــ . . .


[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 16:34 ] [ مهران ]

[ ]

یه لحظه
+ آهنگ وبـ ـ ـو عوض گردم ،یه لحظه از علیرضا روزگار :

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 10:20 ] [ مهران ]

[ ]

اسمم داره یادم میره !! !

× خُـ ـ ـدایا چرا الـ ـتِـ ـماسِ چـ ـ ـشـ ـآمـو نمیبینی ؟چرا غم چـ ـ ـشـ ـآمـو نمیگیری ؟

+ خُـ ـ ـدا جـ ـ ــون منم آدَمَــ ــ ــــمآ . . .

+ خُـ ـ ـدا از دستِ تـ ـ ـو الهی بمیرم !! !

- شادمهر چی خونده :اسمم داره یادم میره ،چون تو صدام نمیکنی !! !

[ پنجشنبه پنجم مرداد 1391 ] [ 22:14 ] [ مهران ]

[ ]

ـــــــــ
برگشتم

نمیدونم خوبم یا بدم !! !

نمیدونم دلم چی میخواد ـو چی نمیخواد .

+ حتی اینجاهم کسی دلش واسم تنگ نشده ولی از همون دو سه نفر خیلی ممنونم

[ پنجشنبه پنجم مرداد 1391 ] [ 10:39 ] [ مهران ]

[ ]

دَرِشـ تَختهـ شُد
 

× دیگهـ حوصَلهء خودَمَم ندارم چه برسه به وبَم !! !

× تا هر موقع کهـ حسش باشه دَرِشـ تَختهـ شُد !! !

× واسم دعا کنید !! !

× خدایا چرا کمکم نمیکنی ؟؟!

[ یکشنبه هجدهم تیر 1391 ] [ 13:2 ] [ مهران ]

[ ]

اَلهُمَ عَجِل لِوَلیِک اَلفَرَج

یا مهدی میدونم گناهکارم ،همه چیزو میدونم ؛

دستمو بگیر !! !

یادش بخیر دبستان بودیم همیشه دعای فرج ـو میخوندیم ولی الان ...

× خدایا همهء نیازمندا رو بی نیاز کن و همهء مریضارو شفا بده به حق این شب عزیز ؛ آمـــــین

[ پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 ] [ 9:11 ] [ مهران ]

[ ]

دعــآ کنــــــید !! !

سلام بچه ها ؛

خوبید دوستای گلم ؟

شماها که هیچوقت تنهام نذاشتید ،ازتون کمک میخوام !! !

یه دوستِ عزیزی دارم که حتی از جونم واسم با ارزش تره ،حدوداً یکساله که ام اس داره !

چند روزه که حالش بد شده ،تو رو خدا واسش دعا کنید ؛

فقط ـو فقط 17 سالشه ؛

بچه ها فقط یادتون نره که از تهِ دلتون دعا کنین .

پ.نـ :

× تو رو خدا از تهِ دلتون دعا کنید و به بقیه هم بگید .

× عزیزم جونم به جونت بَستَست .

× خُدا مهربونه شفاتو میده ،مگه نه بچه ها ؟؟

× من حالم خیلی بده دارم دق میکنم !! !

× آخه تو سنی نداری که کوشولویِ من ،از زندگی چیزی نفهمیدی کِـ . . .

× چرا تو ؟؟که اینقدر مهربون و ناز بودی ...

بعداً نوشت :

× نذر کردم که برم جمکران و هزار تا صلوات بفرستم ،بچه ها هر کسی دوس داشت صد تا صلوات بفرسته !

× دیروز به آبجی کوشولو آمپول با دُزِ بالا تزریق کردن که باعث شده تشنج کنه ،حالش بدتر شده ،الانم بستریه !! !

× تورو خدا دعا کنید . . .

بعد از بعداً نوشت :

× امروز قرار بود آجی جونیم مرخص بشه ولی نشد ،به احتمالِ زیاد فردا مرخص میشه ؛دعآ یادتون نره !! !

× ممنون از دعاهاتون ؛آجی مرخص شده ولی حالش تغییری نکرده ،زیاد خوب نیست !! !


[ دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 ] [ 20:8 ] [ مهران ]

[ ]

روزِ پدر مبارک !!! (یا علی)

مرد باید :
سرسخت باشه ، خفن باشه ، سیبیل داشته باشه ، اخلاقش مثل سگ باشه ، تو خيابون تف كنه ، زیر بغلش بوي گوه بده ، دست بزن داشته باشه ، بوي جورابش سگو از پا بندازه ، صداي داد و بیدادش 10 تا خونه اونورتر بره ...
حالا بگو مردي یا نه !؟ اگه مردي پیشاپیش روزت مبارك.

به سلامتی پدری که «نمی‌توانم» را در چشمانش زیاد دیدیم، ولی از زبانش هرگز نشنیدم…
به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید، اما واسه خیلی‌ها پدری کرد…
به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف می‌پوشه، میره کارگری برای سیرکردن شکم بچه‌اش، اما بچه‌اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه…
به سلامتی اون پدری که شادی‌ شو با زن و بچش تقسیم می‌کنه اما غصه‌ شو با سیگار و دودش…
به سلامتی پدری که کف تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن…

و به سلامتیِ پسری که :

پولهای مچاله شدشو آروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت
برای روز پدر یک کمربند می خوام
فروشنده گفت: چه جنسی باشه
پسر کوچولوگفت:
فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه.

[ دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 ] [ 9:2 ] [ مهران ]

[ ]

بِــســمَــ رَبِـــ الــشـــهــداءِ و الــصِــدیــقــیــن

هر کسی خوشش نمیاد بره بیرون ،خیلی وقتا وقتمون رو واسه خیلی چیزایِ بیخودی ـو گناه تلف میکنیم ،شاید این پستم یه مقدار طولانی باشه ولی سعی کنید لطفا تا آخرشو بخونید ،داشتم وبگردی میکردم یدفه چشمم افتاد به یه عکس که دلم خواست این پستو بزارم ،فکر نکنین از این آدمایِ مذهبی و خشکم ،بچه هایی که قدیمی هستن میدونن ،یا اینکه سرم به جایی خورده ،منم خیلی گناه کردم .

        

خیلیامون اصلاً راجع به شهدا نمیدونیم که چه اهدافی داشتن ولی اینو میدونم که واقعاً پاک بودن ،قسم خوردن نداره ،دو سال پیش یکی از هم دانشگاهیام که تویِ راهیان نور مسئولِ بازسازی سنگر ـو جبهه ـو اینا بود میگفت شهید پیدا کردیم که سالم بود بدنش ؛یا اینکه یه جایی خوندم یه شهید واسه آخرین بار که اومده بوده مرخصی که بعدشم شهید شد به مادرش گفته بود خیلی دوس دارم واسه بارِ آخر برم مشهد زیارت ولی شهید شد ـو دیگه قسمت نشد بره ،بعد از شهادتش مفقود الاثر شد تا اینکه چند سالِ پیش جنازشو پیدا کردن بعد به جای اینکه ببرنش شهر خودش بجای یه شهیدِ دیگه اشتباهی میبرنش مشهد ؛یا اینکه توی شهر خودمون شنیدم که برادر یه شهید تصادف کرد ـو از دو تا پا فلج شد ،یه شب میره سر مزارِ برادرش ـو میگه تا منو خوب نکنی از اینجا نمیرم که الان شفا گرفته ؛باور کنین شهدا وجود دارن ،یا شهید زین العابدین که یکی از دوستاش تعریف کرده : نزديک عمليات بود مي دونستم دختردار شده ،يک روز ديدم سرِ پاکت نامه از جيبش زده بيرون .گفتم اين چيه ؟گفت :عکس دخترمه ،گفتم :بده ببينمش ،گفت :خودم هنوز نديده مش ،گفتم :چرا ؟گفت :الان موقع عملياتِ ،مي ترسم مهر پدر و فرزندي کار دستم بده ،باشه بعداً میبینم .

               

خیلی از شهدا وصیت کردن که بخاطر حفظ ناموس جنگیدن ،اینم یه نمونش :خدایا تو میدانی چه میکشیم ،از یک طرف باید شهید شویم تا آینده بماند و از دیگر سو باید زنده بمانیم تا آینده شهید نشود ،عجب دردسری است .

ولی حالا ...

کدوممون راهِ اونارو ادامه دادیم ؟پسرامون که وضعشون اینه ،از دخترا هم که نگو...من منظورم این نیست که پسری که ابرو بَر میداره یا لباسی میپوشه که پشتش بیرونه یا اینکه دختری مانتوی تنگ میپوشه یا آرایش میکنه مشکلی داره خیلیاشون از هزاران محجبه ـو آدم های مسجدی پاکترن ولی با این وضع گشتن خیلی از انسانهایِ پاکُ تحریک میکنه ،چه پسرا چه دخترا ،اینجا نمیخوام دخترا یا پسرا رو محکوم کنم و منظورم به شخص خاصی نیست .

دختری بود که بخاطر حرف که یه پسری تو خیابون بهش زده بود حجابشو گذاشته بود کنار ـو مانتوی تنگ میپوشید ،پسرا هم خیلی تقصیر دارن ،اکثر دخترا هم نمیدونن که بی حجابی گناهه و واسه اینکه همرنگ جماعت بشن حجابشونو کنار گذاشتن بخاطرِ حرفایِ مزخرفِ بقیه ،حرفِ مردم همیشه هست مگه داستان ملانصرالدین با پسرش که سوارِ خر بودن رو نشنیدین ؟

به خاطرِ خدا ،بخاطرِ امام ـو معصومین ،بخاطرِ شهدا ،نمیدونم به چی اعتقاد دارین ؟:بَس کنید ،بخدا گناهه ؛به اون دنیا اعتقاد دارین ؟چطوری میخوای جوابِ اون آدمی رو بدی که باعثِ تحریکش شدی ؟

رجبعلی خیاط رو میشناسین ؟؟یه انسانِ بی سواد ولی پاک که وقتی یه زن بهش پیشنهادِ س ک س داد فرار کرد از خونه ؛رجبعلی میره سبزی میخره میبینه وسطش یه مورچه ست ،با خودش میگه اگه بندازم سطل آشغال یا بکشمش مسیرِ زندگیشو عوض کردم ،مورچه رو میبره میزاره سرجاش تویِ میوه فروشی میگه شاید بتونه برگرده و به زندگیش ادامه بده ،بقرآن اینا جُک نیست ،برید دنبالش کتابشو بگیرید بخونید .

فقط یه مورچه بوده !!!!!حالا ما چطوری میخواهیم جوابگویِ کسانی باشیم که باعثِ تحریک یا گناهشون شدیم ؟

واسه من از نوشتن این پست کافیه که فقط یه نفر به خودش بیاد

"پاک باشید"

پ.ن : وقتی اورجینال به دنیا اومدی ،حیفِ کُپی از دنیا بری...
         خودت باش !!!

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:29 ] [ مهران ]

[ ]

گاه میرویم تا برسیم .....
بچه ها میخوام این پستمو با دقت بخونین و نظر درست و حسابی بزارید ؛مر30

گاه میرویم تا برسیـم ؛

کجایش را نمیدانیــــم ؛

فقط میرویم تا برسیم ؛

                           

بـــــــی خــبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست ؛

گاه برای رسیدن باید نرفت ،باید ایستاد ـو نگریست ؛

باید دید،شاید رسیده ای وادامه دادن فقط دورت کند ؛

باید ایستاد و به مسیر طی شده نگریست ...

                           

گاه رسیده ای و نمیدانی ؛

و گاه در ابتدای راهی و گمان میکنی رسیده ای ؛

مهم رسیدن نیست ،مهم آغاز است ؛

گاهی هیچ روی نمی دهد ؛

و گاهی می شود ،بدون آنکه خواسته باشی ؛

                           

گاهی تصمیم نگیر و اگر گرفتی آغاز را به تاخیر انداختن نرسیدن است ؛

اما ...

گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راهِ رسیدن است ؛

                          

گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی !!!

خدایت را سپاس گویی ؛

و ببینی در باورت چیست ؟

               

همیشه پای کامپیوتر نباشی ـو گوگل و یاهو و فلان را بیخیال شوی ؛

با خانواده کنار هم بنشینید ،یا گوش به درد ـو دل رفیقت بدهی ؛

و ببینی زندگی فقط همین مانیتور و صفحه مجازی نیست ؛

                          

شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

                          

لازم است گاهی از خود بیرون آیی و

از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:

سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...

آیا ارزشش را داشت؟

                        

سپس کم کم یاد می ‌گیری :

که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری ؛

می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی ؛

نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد ؛

یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی ؛

و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد ...

                          

و در آخر :

این زندگی خیلی کوتاهه ،کوتاه تر از اونی که فکرشو بکنیم ؛

شاید کوتاهیش اندارهء روشن کردن یه کبریت باشه ،مثل عکس ؛

خیلیامون خیلی خراب شدیم ،حتی خدا و پیامبر ـو فراموش کردیم ؛

دختر که لباس تنگ میپوشه ،مانتوی کوتاه ....

نمیگم پسرامون خوبن ولی تویِ دختر که اونجوری لباس میپوشی ـو آرایش میکنی پسرا بهتر از این نمیشن ؛

قصد توهین به هیچکسی رو ندارم ولی من نمیدونم ما دختر ـو پسرا چطوری میتونیم پدر ـو مادر خوبی واسه بچه هامون باشیم ؟

وقتی مادر با اون وضع میگرده چطوری میخواد خدا رو به بَچَش نشون بده ؟

دختری که ... ،مادری که ... ،با اون لباس ـو آرایش شهوتِ خیلی از جونا رو تحریک میکنه !!!

 

 پ.ن :

              روز مادر بر همهء مادران پاک گرامی باد .        

 

 

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:48 ] [ مهران ]

[ ]

آبی ِ نیلی

    
من اینجا
دلم سخت معجزه می خواهد و

تو انگار
معجزه هایت را
گذاشته ای برای روز مبادا (!)

+ حوصلهء وبو نداشتم .
+دیروز پام شکست .
+روز معلمُ به همهء معلم های عزیزم تبریک میگم .

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:53 ] [ مهران ]

[ ]

اولین آپ نود و یک


نور … صدا … دوربین … حرکت … امیدوارم در سکانس ۹۱ ،شادی زندگیتان پر از پلانهای تکراری و غمهایتان تک برداشت باشه …. کات

عید امسالم تموم شد ،واسه من که خیلی زود گذشت اصلانم خوش نگذشت ،دقیقا مثل روزای دیگه بود .

تا حالا هیچ سالی سبزه گره نزده بودم ولی امسال کلی گره زدم ــو واسه همتون دعا کردم .

یه قسمتی از گره ها اونطرف سبزه هاست که توی عکس معلوم نمیشه ،خلاصه که بیاد همتون بودم دوستای گلم ...

  




 

دیر باریدی باران .... دیر....!!!!

من مدتهاست در حجم نبودن کسی خشکیده ام


+ واسه این آپ بعضیارو خبر نکردم ،خودشون میدونن چرا ؟!

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 17:27 ] [ مهران ]

[ ]

عـِـیــدِ 91



خداوندا براي دوستانم دعا ميكنم :

در این آخرین روزهای سال دلشان را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو دهي که هرجا تردیدی هست ایمان ،زخمی هست مرهم ،نومیدی هست امید و هرجا نفرتی هست عشق جای آن را فرا گیرد .

خداوندا اسفند رو به پایان است وقت کوچ کردن به فروردین ،وقت بخشیدن و صاف کردن دل ،پس مرا ببخش اگر با کاری یا نگاهی یا صدایی تو را رنجاندم .


همینطور از همهء دوستام معذرت میخوام اگه با رفتارم کسی رو رنجوندم ،بچه ها امسالم با همهء بدی ها و خوبیهاش گذشت ...

از صمیم قلب آرزو میکنم همتون سالی پُر از تجربه پَشت سر گذاشته باشین و سال جدید واستون پَر از موفقیت باشه .


بهارثانیه ثانیه می آيد...

و اینجا کسی هست که به اندازه شکوفه های بهاری برایتان آرزوهای خوب دارد.

تقدیم به دوستای خوبم که توی این مدت بهم سر زدن و با حضورشون منو سرافراز کردن ،از همتون تشکر میکنم :

آجی شبنم ،الی جونیم ،سعیده جان ،الهام آبجی گلم ،پریسا جونم ،یه دختر با...(نفس جون) ،نگار جونم ،مهرنوش جان (آدم الکی) ،فائزه جونم ،سالار جان ،دلبرک عزیز ،شقایق جونیم ،نیلوفر گلم ،علیرضای عزیز ،نسترن جان ،sest داداشی گلم ،علی ...جون ، آتنای گلم ،مسعود عزیزم ،الناز جان ،پری جان ،نفیسه جان ،وروجک ،خانوم الهام نوری ،محیا جونیم ،تنهای تنها ،آنیا جان ،نسترن جان(قلب یخی) ،aki ،سحر گلم ،بیتا جان ،دریا جان ،باران عزیز ،سیمین دخت ،آرزوجون ، invisible ،نعیم جان ،مقداد جان ،سمانه ،نازنین جان ،مهرداد گلم ،نفس خَـره(مـَـبْـهـوتــْ..) ،سونیا جان ،نارین جان ،شیرین عزیزم ،غزال جان ، حمید گلم ، میلاد جون و نازنین جان

ببخشید اگه اسم بعضی هارو درست ننوشتم یا اسم خودشونو نمیدونستم .


زندگی باید کرد! گاه با یک گل سرخ؛  گاه با یک دل تنگ ؛ گاه با سوسوی امیدی کمرنگ ؛ زندگی باید کرد ؛ گاه باید خندید ؛ بر غمی بی پایان ؛ لحظه هایت بی غم ؛ روزگارت آرام؛...


و در آخر : سالى پر از توأم وسرشار از آكنده برايتان مملو از لبريزم            

+ همتونو دوست دارم .                                                      

+ پروفایلمو تغییر دادم .                                                        

+ عید همتون مبارک .

+ اینم یه کادوی کوچولو واسه دوست جونیام ،کــــلـــیـــکـــــ کن

بعدا نوشت :دوست جونیام لحظه سال تحویل دعا کنید منم به تنها آرزوم برسم .

                                        

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 16:24 ] [ مهران ]

[ ]

تعــطيـــــــل اـــــــت

ميــــدآنـــے ...

 

گـــــآهـے وقتـــــهـــــآ بآيــَـد

 

روے يکـــْـــــ تکــِــهـ کآغـَـــذ بنويســـــے

 

تعــطيـــــــل اـــــــت

 

و بچَســــــبآنـے پُشتــــِـــ شيشــهـ ےافکـــــــآرتــــْـــــ...

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 12:48 ] [ مهران ]

[ ]