ZeNdEGi

نامه ای کوتاه به زندگی:

سلام خاک تو سرت :|

[ شنبه بیست و نهم آذر 1393 ] [ 11:8 ] [ مهران ] [ ]

سلام رفیق

رفیق یادت بمونه که همیشه پشتت هستم ..

خدا نکنه هیچوقت کم بیاری ولی اگه یجایی کم آوردی رو خودم حساب کن.

تو تک رفیقمی

[ پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 ] [ 12:31 ] [ مهران ] [ ]

یــا حـُـــــسـیـنــ . .. علیه السلام

 

گفتند : ضمایر را نام ببر !

گفنم : من ... من ... من ...

گفتند : پس بقیه چه شدند ؟

گفتم : رفتند زیارت ارباب و من جا ماندم ..

 

پ.ن : منو کربلا نبُردی آقا ،کجا رفت نوکری و اربابی

         نمیگم قِصمون آخرهاشه ،چقدر دَر بزنم دَر واشه

         من ازت یه کربلا میخوامو ،تو بهم حرم نمیدی باشه

         باشه لال میشم ازین شیون و شِین ،من کجا و صحن شاه عالمین

[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 12:57 ] [ مهران ] [ ]

اومدم تا دوباره وبمو راه بندازم !!

تا ته فرو میکنم آلت احساساتم را...
تا پاره شود بکارت هرچه اعتماد...
هرچه صداقت...
هرچه رفاقت...
به دنبال چه میگردی مجنون ابله؟؟
لیلای تو در آغوش فرهاد به خواب رفته...
امروزه عشق را در لای ران ها جست و جو میکنند نه در قلب ها...

[ جمعه بیست و یکم آذر 1393 ] [ 11:42 ] [ مهران ] [ ]

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 21:4 ] [ مهران ] [ ]

مرتضی پاشایی


بارون صدای احساسه 
دلِ بارون چشات میشناسه
تو رو از دست دادم توی لحظه آدم
دنیاشو میبازه
تلخه سکوته این خونه
آخه غیر از خدا کی می دونه
تو دلم آتیشه با تو بهتر میشه حال این دیوونه
این روزها سخت تر از اونیه که باور کنی
مگه میشه با یه خاطره سر کنی
تو می دونی من چیزی نگم بهتره
تو دنیا کی از ما عاشق تره
یه جوره هق هق زدم صدام زخمیه
این اون دردی که نمی فهمیه
یه دفعه پرپر شد پر پروازمون
گرفتس چقدر دل آسمون
من دلخورم توام هستی
ولی باز این غرورو نشکستی
چی شده بی خوابی
تو که راحت رو من چشماتو می بستی
درگیره درده مجنونم مردم میگن که دیوونم
اگه تنها تنها میری زیر بارون که من پریشونم
این روزها سخت تر از اونیه که باور کنی
مگه میشه با یه خاطره سر کنی
تو می دونی من چیزی نگم بهتره
تو دنیا کی از ما عاشق تره
یه جوره هق هق زدم صدام زخمیه
این اون دردیه که نمی فهمیه
یه دفعه پرپر شد پر پروازمون
گرفتس چقدر دل آسمون

مرتضی داداش راحت شدی ازین زندگی ٍروحت شاد

[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 17:56 ] [ مهران ] [ ]

منتظرتم یار قدیمی

[ یکشنبه چهارم آبان 1393 ] [ 15:11 ] [ مهران ] [ ]

مــاهِـ مُـبــاركـِــ رَمِـــضــانـــ

من امروز دست ها را برده اَم بالا

و از عمق وجودِ خود

خدايم را صدا كردم

نميدانم چه ميخواهي

ولي امروز برايِ تو

برايِ رفع غمهايت

برايِ قلب زيبايت

برايِ آرزوهايت

به درگاهَش دعا كردم

و ميدانم :خدا از آرزوهايت خبر دارد ...

يقين دارم دعاهايم اثر دارد !!

 

پ.ن :سلام به همهء دوستاي خوبم..ببخشيد كه چند وقتي نبودم تا بهتون سر بزنم

پارسال ماهِ رمضون چه حالي داشتيم ،شايد در ظاهر خيلي واسمون سخت گذشت ولي يه  معجزه ديديم كه حداقلش به من خيلي چيزارو فهموند و وجودِ خدايِ بزرگـ ـو تويِ تمومِ لحظه هام حس كردم ...

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 17:38 ] [ مهران ] [ ]

دِهـ

ده عدد زیادی بود تو بچه گی‌‌ هامون ! تا ده می‌‌شمردیم قایم می‌‌ شدیم ! تا ده می‌‌شمردیم همدیگه رو پیدا می‌‌ کردیم ! همدیگه رو ده تا دوست داشتیم ! یک تومن ، ده تا آبنبات یک توپ ، ده تا همبازی یکبار قهر ، ده بار آشتی‌ یک بغل ، ده تا بوسه‌ یک کوچه، ده تا همسایه یک دیدار ، ده تا نامه این روزا توپ داریم ، همبازی نداریم توی کوچه مون همسایه نداریم قهر داریم ، آشتی‌ نداریم نامه ی عاشقونه نداریم این روزا اندازه ده تا ، دیگه هیچی‌ نداریم

[ سه شنبه سوم تیر 1393 ] [ 23:27 ] [ مهران ] [ ]

قفل !!

دنبالِ کلید خوش بختی میگشت
خودشم قفلی تو قفلا زدو رفت..!

[ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ] [ 1:16 ] [ مهران ] [ ]

اکنون اگر چه در قلبم نیستی ،اما به حجم تمام سکوتی که در قلبم گذاشتی ،دوستت دارم...!

[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 16:34 ] [ مهران ] [ ]

برگشتم بعد از مدتها

سلام به همهء دوستاي‌خوبم

خداروشكر حالِ داداشم خوبه ،چند وقت نت نداشتم و به دليل مشغله و مشكلات نتونستم بام

ممنون بخاطر كامنت ها ،همشو جواب ميدم.

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:45 ] [ مهران ] [ ]

بچه ها تورو خدا واسه داداشم دعا کنید ،فقط 15 سالشه بر اثر تصادف کماست .موقع افطار دعا کنید به حق همین ماه سلامتیشو به دست بیاره داریم دیوونه میشیم ،خدایا به مادرم رحم کن ،به بچگیش رحم کن
یا ابوالفضل ،یا الله 


پ.ن :خدایا از بچگی ماه رمضونا روزه میگرفتم ،یادت میاد؟!!!!
شاید الان پاک نباشم ولی به حق همون روزایِ بچگی کمکمون کن ...
همهء امیدمون فقط به خودتِ
 - یا حسین(ع) همیشه تویِ هیئت بودم همیشه زنجیر زدم خودت کمک کن

 - یا ابوالفضل همیشه ذکرت رو لبام بوده همیشه با خودم میخوندم یل کربلا ابوالفضل قربون اون قدو بالات/فدایِ چشایِ نازت فدایِ خشکی لبهات ،،از خودت کمک میخوام یا باب الحوائج
-  یا علی(ع) همیشه دوست داشتم ،از روز ازل حُبِ علی در دلِ من خانه بنا کرد ...
یا علی(ع) خودت کمک کن .
همهء چشم و امیدمون به شماهاست ،خودتون کمک کنید به داداش کوچیکم

داداشی شیطون خونه بودی الان سه روز خونه ساکته ،امیرحسین، داداش داره دیوونه میشه ،زود بیا خونه

پ.ن :بچه ها اگه تونستید دم افطار واسه داداشیم سوره حمد و دعای مجیر (از مفاتیح) رو بخونید

+ اگه تونستید واسه داداشم دعایِ توسل بخونید !!

- خداوندا

خـــداونـدا قرارم باش ـو یارم باش

جهان تاریکی محض است

میــتـرسم

کــنــارم باش


+ خـُـــدا رو شـُـــکـر داداشم از کما بیرون اومده ولی واسه کامل بهوش اومدنش باید صبر کرد .

[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 12:26 ] [ مهران ] [ ]

عــآشِـــقـی

حَــــــتــــم دآرَم تـــویـــی آن شـَـبـَـحِ آیــنـهـ پــــوش

عــآشِـــقـی جُـــرمِ قــَــشــَــنــگـیـــســتـــــــ بــــهـ اِنـــکـآرَش مَــــکـوش

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:4 ] [ مهران ] [ ]

داستان زندگی

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالیکه گویی ایستاده بودم!

چه غصّه هایی که فقط سپیدی مویم حاصل شد ،در حالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود!

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه ،نمیشود.

به همین سادگی! کاش نه می دویدم و نه غصه میخوردم...

[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 16:49 ] [ مهران ] [ ]

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
                                                      "سهراب"

[ سه شنبه دهم بهمن 1391 ] [ 18:45 ] [ مهران ] [ ]

بیخودی دلم خواست آهنگ وبُ قالبو عوض کنم

حالم یه جوراییهـ ،البته چیزیم نیستآ .

اگه آهنگ پخش نمیشه یا قالب نمیاد واسه اینه که سایتی که ازش قالب ـو گرفتم ف-ی-ل-ت-ر شده

[ شنبه بیست و دوم مهر 1391 ] [ 15:46 ] [ مهران ] [ ]

دلم واسه یه دوست قدیمی خیلی تنگه ،هر چند وقت ی بار ب گوشیت میزنگم ولی خاموشه

میدونم میای وبم ،یعنی امیدوارم بیای.

س خوبی؟!

کامنت بزار واسم

[ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 ] [ 20:42 ] [ مهران ] [ ]

به اشکایِ رویِ گونم بزن یه بوسه این لحظه

دارم میترسم از حالم رو به دلتنگی محضه

تو داری میری از دستم هوایِ خونه دلگیره

ببین آرامش از اینجا داره همراهِ تو میره

داره همراهِ تو میره ،،داره همراهِ تو میره

+خُــدا نه ،فقط نه ،حتی اگه حکمتت اینه بازم نه ...

[ دوشنبه هفدهم مهر 1391 ] [ 13:13 ] [ مهران ] [ ]

جمله قشنگه !


خیلی وقته دلم تنگ شده واسه کسی که بهش بگم :

7 صبح اگه بیدار بودی بیدارم کن !! !
اگه رفتم پشت خطش قطع کنه و بگه : جونم .. .
اگه باهاش قرار گذاشتم زودتر از من بیاد ، ،،
یواشکی از تلفن خونه بزنگه بهم !! !
دوستاشو بپیچونه بخاطر من . ..
منو با تنهاییام ؛ تنها نذاره !! !
خیلی وقته دلم تنگ شده . .. !! !



خداحافظ تابستان ،يادت باشد روزهاي گرمت به سردي گذشت...!



آدم ها لالت می کنند .. .

بعد هی می پرسند . ..
چرا حرف نمی زنی ؟؟ !
این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست .. .




زخمهاتو پنهان كن .. .
اينجامردم زيادي بانمك شدن ... !!




دلم لَک میزنه واست
زمانی که ازم دوری
ولی در خاطرم هستی
دیگه اینجاشو مجبوری
اگر حرف حرفِ من باشه
هنوزم مرد ـو مغرورم
ولی میرم تو خوش باشی
منم اینجاشو مجبورم



خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری …
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !
و من …
فرار می کنم
از فکر کردن به تو

+پی نوشت :نَ عاشقم ،نَ به یادِ کسی افتادم فقط ـو فقط این جمله هارو دوس دارم .

[ شنبه هشتم مهر 1391 ] [ 9:2 ] [ مهران ] [ ]

7 مِـهـــــر!! !

هفتمین روزِ مهره و تولدِ دو نفر همزمان :

               یک :آیدا (دوستِ خوبـــ ـو عزیزم -

                              دو :مجید خراطها -کسی که با آهنگاش زندگی کردم )

  آیدا جان هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دور دست ،عشقی باشد در دل نه در سر و دلیلی باشد برای زندگی نه روز مرگی .

زيبا ترين تولد ها ،آنهائيست که در رويا براي کسي ميگيريم
که دوستشان داريم :

تو در هیاهو چه شادمانه خاموش کردی آخرین شمع را و من در سکوت چه عاشقانه گفتم تولدت مبارک .. .

مجید پارسال یه دکلمهء قشنگی گفت :


لَبــم خندونِ امّ باز تو قلبم کُلي غم دارم

دُرستِ مهره اما باز بدون مهرِتو کم دارم

دِلم باز بي قرار امشب چِشو به جاده ميدوزه

تا پاييز شد سفر کردی الان چند سال ـو هفت روزه

من از مهرم تو  بی مهری اين روزا هم ميرن آره

اگر که بشکنه بغضم عجب باروني مي باره

شايد پاييزو رد کردم با اين شمعي که ميسوزه

دارم دق مي کنم سخته تازه اين هفتمين روزه

اگر امشب بياد بارون تورو حس ميکنم پيشم

دعا کردم بباره چون ميخوام امشب بهاری شم

شايد اين حس پاييزه که من برگامو ميريزم

ولي بي تو چقدر سخته عبور از فصل پاييزم

پ.ن :تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری


[ جمعه هفتم مهر 1391 ] [ 10:1 ] [ مهران ] [ ]

فیسبوک

بچه ها کیا فیسبوک دارن ؟

http://www.facebook.com/mehran.moghadasinia

دوس داشتین add کنید .

[ چهارشنبه پنجم مهر 1391 ] [ 16:48 ] [ مهران ] [ ]

پاییز

"وقت خریدن لباس های پاییزی دقت کنید :
لباس هایی با جیبهای بزرگ به اندازه ی دو دست !
شاید همین پاییز عاشق شُدید ."
× بچه مدرسه ای ها امیدوارم خوش بگذره ،بخدا بهترین دوران دورانِ مدرسَست .
×زندگی فعلا داره میگذره ،بد ـو خوبشُ نمیدونم .
"خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری …
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !
و من …
فرار می کنم
از فکر کردن به تو"

[ پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ] [ 13:20 ] [ مهران ] [ ]

بهترین دوست !! !

الهام جان فوتِ پدربزرگتو بهت تسلیت میگم ،خیلی ناراحت شدم ؛

میدونم واست خیلی سخته ،دوباره میری مزار ـو ...

نمیدونم چی بگم ،کاری هم از دستم بَر نمیاد ،فقط از تهِ دل از خدا میخوام صبرتو بیشتر کنه.

خدا خیلی دوست داره چون پاکی ،چون خوبی ،چون صافی ؛

مشیت الهی بـر ایـن تعلق گرفـته کـه بهار فرحناک زندگی را خـزانـی ماتم زده بـه انتظار بنشیند

و این ،بارزترین تفسیر فلسفـه آفـرینش در فـراحنای بـی کران هـستی و یـگانه راز جـاودانگی اوسـت .

× تو بهترین و با ارزشترین دوستی هستی که یه نفر میتونست داشته باشه .

× از خدا تشکر میکنم که انسانِ پاکی مثل تو رو آفرید ،دنیا با خوب بودنِ شماها قشنگه مهربون.

+ ازت تشکر میکنم که هستی .

- اولین قالب وبمو دوباره گذاشتم ،دلم واسش تنگ بود.

وبلاگِ الهام

[ یکشنبه پنجم شهریور 1391 ] [ 10:18 ] [ مهران ] [ ]



نمی دانم کجاست و چگــونه می گذرد!!
چند وقتیست از "حالم" بی خبرم !

× خدا جونم امسال ازت عیدی میخوام ؛بهم میدی ؟؟ !

[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 22:11 ] [ مهران ] [ ]

بَـ ـ ـسـ ـهـ !! !

خُـ ـدا چرا اذیتم میکنی ؟!

تو زندگیم فقط یه چیزی ازت خواستم ،ولی بهم نمیدیش ؛

تازه داشتم به تنهایی عادت میکردم پس چرا آزارم میدی ؟؟؟!!؟!!؟!

چرا باید خوابشو میدیدم تا دوباره همه چی شروع بشه  ؟؟!!

من که داشتم فراموش میکردم .

وای خدا ،اذیتم نکن .

مگه چیزِ زیادی خواستم ؟؟!!!

اینکه یه نفرو داشته باشم تا عاشقش باشم زیاده ؟؟؟!!!!؟!؟!؟!

[ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 ] [ 17:55 ] [ مهران ] [ ]

گذشته دیگه گذشته !! !

اول یه داستان :

پیرمردی برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید!
او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟!
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

حالا جمله قشنگه :

هم اکنون که در حال نفس کشیدن هستید
شخص دیگری نفس های آخرش را میکشد
پس دست از گله و شکایت بردارید و با داشته هایتان زندگی کنید . . .

و در آخر :

هرگز اجازه نده که گذشته ،آینده ات را بدزدد .

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 10:2 ] [ مهران ] [ ]

یه دُعـ ـ ـآ واسهـ ماهِ رمضون !! !

بـارالــهآ

با عنایتت برایم بالا رفتن از پله های ایمان را آسان کن !! !

از گناهانم بگذر .. .

گـر هنگام آمدن بسویت لغزشی داشتم تو دستم بگیر که انسانم ـو لغزش پذیر .. .

بـارالــهآ

فانوس روشنت را در مسیرم همواره روشن نگهــدار که بی نور ایمانت من در جهلم و تاریکی !! !

[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 16:21 ] [ مهران ] [ ]

خُـ ـ ـدا

آرام بـآش

تـوکّل کـن

تـفــکر کـن

سـپــس آسـتینــهآ را بـالا بـزن

آنـگــآه دسـتـآن خـ ـ ـدآوند را مـی بـیـــنی

کـه زودتـر از تـو دسـت بـه کــآر شــده اسـتــ . . .


[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 16:34 ] [ مهران ] [ ]

یه لحظه

+ آهنگ وبـ ـ ـو عوض گردم ،یه لحظه از علیرضا روزگار :

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 10:20 ] [ مهران ] [ ]